مثل آرش
قسمت دوم: مثل آبوهوا
چشمهایش به زحمت باز میشد. یک لقمه کرهمربا برای خودش میپیچید و تا لقمه بعد دوباره چرت میزد. در مجموع سه بار ساعتش زنگ زده بود و دو بار مامان صدایش کرده بود و آخرسر با تشر بابا بیدار شده بود. ته دلش ولی خوشحال بود. فکر ماجرایی که دیشب از سر گذرانده بود رهایش نمیکرد؛ فکر رازی که حالا نشانهاش پشت در کمد اتاق پنهان شده بود.
nojavan7CommentHead Portlet