سرش را از زیر پتوی نازک بیرون آورد. در نور کمی که چراغ راهرو توی اتاق انداخته بود، ساعت را نگاه کرد. از یازده گذشته بود. بعد از شام که آنطور سریع کمک کرد سفره را جمع کنند و آمد توی اتاق تا بخوابد، فکرش را هم نمیکرد قرار است دو ساعت تمام از این پهلو به آن پهلو شود. فکر و خیال دست از سرش برنمیداشت. آخرش دید اینطوری نمیشود. پتوی سرمهای را زد کنار و بلند شد. رفت سمت میز کامپیوتر و قبل از اینکه روی صندلی بنشیند دکمه روشن را زد. چند ثانیهای طول کشید تا اینترنت وصل شود. سریع مرورگر را باز کرد و توی کادر سفیدرنگ صفحه جستوجو نوشت: «مرزدار».
تکتم درهکی- از شما چه پنهان به من گفته بودند اینبار دیگر دنبال حاشیهنویسی نباش، برو یک نقطه از آن زیلوهای ساده را انتخاب کن و آقا را ببین و بشنو؛ ولی مگر میشد؟ راستش اصلاً بلد نبودم سرم را در لاک خودم نگه دارم. نویسندهجماعت عادت کرده همهچیز را با چشمهایش ضبط کند، جزئیات را ببیند و ثبت کند. تازه! کاغذ و قلم هم نداشتم. پس آنچه حالا قرار است بهعنوان روایت دیدار دانشآموزان با رهبر انقلاب بخوانید، ارگانیکتر از همه روایتهای دیگر است؛ چون وظیفه نداشتم نوشتهای تقدیم سردبیر کنم و بنا بود برای خودم نگهش دارم، ولی قسمت شما هم شد.
مجموعه نمایشگاهی به رهبری امام حسین علیهالسلام به مناسبت فرارسیدن ماه محرم توسط سایت نو+جوان منتشر شد. این پرونده شامل مجموعهای از تولیدات رسانهای برای نوجوانان و جوانان با موضوع ماه محرم و نقش امام حسین علیهالسلام در ساخته شدن زندگی فردی و اجتماعی ما است.
اگر میخواستم برای مادرها از «شهید مصطفی صدرزاده» بنویسم، جور دیگری مینوشتم؛ مثلاً، میگفتم ظهر تاسوعا، وقتی مصطفای کوچک، دم مرگ بود، مادرش در روضه، او را نذر حضرت عباس کرد و از ایشان خواست این پسر زنده بماند تا سربازش باشد و سالها بعد، درست در ظهر تاسوعا، همین پسر، در دفاع از حرم بیبی زینب سلاماللهعلیها شهید شد.
کمکم ریسههای رنگی و چراغانیها از در و دیوار شهر آویزان میشود و چشم و دل آدم را رنگی میکند. شهر بوی عید را میگیرد و جسمِ بیجان شهر سرشار از شور و نشاط میشود. اما اینها همهاش نیست. بالاخره بزرگترین عید خداست و تکتکمان باید برایش سنگ تمام بگذاریم. باید صدای غدیر را به همه جهانیان برسانیم. باید که در «فَلْیُبَلِّغِ»(1)، کمکاری نکنیم. بسمالله بگویید و با یاعلی شروع کنید.
یک بچه دبستانی زمانی که میخواهد کلاس اول دبستان برود، مادرش چندبار دستش را میگیرد و همراهیاش میکند تا راه را بلد شود. از روز چهارم، پنجم و... به اینکه مادرش او را تا مدرسه ببرد، نیاز ندارد. وقتی همین بچه میخواهد در مدرسه با دوستانش والیبال و فوتبال بازی کند، نیاز به مربی ندارد، اما وقتی که همه تصمیم بگیرند در مسابقات جدی شرکت کنند، یک مربی باید کنارشان باشد و آنها را با هم هماهنگ و مدیریت کند.
سلام به همه نو+جوانیها!
وسط سرمای زمستان و شادیهای ایام رجب و شور و هیجان روزهای انقلاب، با یک زنبیل پر از مأموریت و دستچین باحال آمدیم تا به گفته آقا #خاطره_حیات دوباره ایرانمان را کنار هم جشن بگیریم. حواست باشد مأموریتها و دستچینهای 12 بهمن تا 22 بهمن امتیاز ویژه دارد؛ ده نفر از کسانی که بیشترین امتیاز را بهدست بیاورند، میتوانند از نو+جوان جایزه دریافت کنند.
سلام دوست رنگیرنگی نو+جوان! چشمهایت را ببند، رنگهای پاییز را در ذهنت بساز. گوشهایت را باز کن، صدای پاییز را بشنو، یک نفس عمیق بکش، چند قدم جلوتر بیا ... همین جا ایست کن! تو به لیگ پاییزه نو+جوان رسیدی.
«شما یادتان نمیآید!»
احتمالاً این جمله را از بزرگترها زیاد شنیدهاید. گمان هم نمیکنم شنیدنش برایتان چندان خوشایند بوده باشد. پشت این جمله «شما یادتان نمیآید» یکجور نگاه پدربزرگی خاصی است که لج آدم را درمیآورد، آخر انگار تو را بچه فرض میکند. من نمیخواهم لجتان را دربیاورم، ولی چه کنم که مطمئنم شما یادتان نمیآید!
غزاله صباغیان- بعضی روزها زمینی نیستند، بعضی مکانها هم. ۱۲ آبان ۱۴۰۳، برای همه مهمانهای حسینیه امام خمینی رحمهاللهعلیه حالوهوای دیگری دارد. همه جوان و نوجواناند و از نقاط دور و نزدیک آمدهاند. انگار نقشه ایران را در ابعاد حسینیه کوچک کرده باشند. این شانهبهشانه نشستنمان، لبخندهای از سر آشناییمان، این شوق متراکم در فضا را کمتر جایی تجربه کردهام. انگار خدا بعضی روزها آدمها را چند ساعتی به مهمانی بهشت میبرد.
وقتش همین الان است. همین الان که در و دیوار شهرها بوی کربلا گرفته و هرجا میروید حرف رفتن و نرفتن است. یکی از همین روزها کتاب «پنجرههای تشنه» را دستتان بگیرید. «مهدی قزلی» برای نوشتن اتفاقات یک کاروان خاص با آنها همراه شده است.
همۀ کتابها که نه! فقط بعضیهایشان اینطوریاند. چطوری؟ جوری که بعد خواندن هر بند، بتوانی با خودت یک تصمیم تازه بگیری. «سرباز روز نهم» هم یکی از همین کتابهاست؛ کتابی که قرار است زندگی مدافع جوان حرم، شهید مصطفی صدرزاده را برایمان روایت کند.
زمانی یکی از دوستانم در مورد جشن تولد از من سؤال کرد که آیا این کار درست است یا الکی بچهها را لوس میکنیم و سوسول بازی و این کارها به ما نیامده؟! من گفتم جدای از تجملات و ریختوپاشهایی که مرسوم است و درست نیست، اگر ساده باشد، چه عیبی دارد. ما هر سال داریم به خودمان یادآوری میکنیم که خدا چه هدیهای به ما داده و خداروشکر میکنیم و به فرزندمان هم این حس را منتقل میکنیم که بهخاطربودنش خوشحال هستیم.
این روزها، گذرت به هر خیابانی بیفتد، رنگهای سبز و سفید و قرمز، نگاهت را به خودشان جذب میکنند؛ رنگهایی که نگاهکردن به آنها، حس غرور و آزادگی به تو میدهد و بوی جشن انقلاب را برایت به ارمغان میآورد؛ جشنی که شور و هیجانش را مردم از 44 سال تاکنون، نسلبهنسل و سینهبهسینه به هم منتقل کردهاند. به گفته رهبر انقلاب، دهه فجر روز تجدید حیات ملت ایران است و همه ما بهدنبال راهی برای گرامی داشتن این روزهای بزرگ هستیم.
اولینبار کلاس پنجم بودم و سر سفره نهار، سر یکی از مسئولان سیاسی، با دوستم بحث میکردم. من طرفدارش بودم و ازش دفاع میکردم و او انتقاد میکرد و به فرد موردنظر حمله میکرد. آن موقع خیلی فضای نقد وجود نداشت. اخبار تلویزیون و روزنامهها هم خیلی محدود بود و فقط آدم بزرگها نگاه میکردند و میخواندند که آنهم خیلی اطلاعات ریز و دقیقی از اوضاع به دست نمیداد. همین اوضاع باعث شده بود، ما بچهها چیزی ندانیم و در بحثها، کورکورانه دفاع یا حمله کنیم. این را چند سال بعد که رسانهها کمی تغییر رویه دادند، فهمیدم.
پرستو علیعسگرنجاد- کرایۀ کتاب باب بود آنوقتها. کتاب را از کتابفروشی کرایه میکرد و به ازای هر شبی که کتاب دستش میماند، یک ریال کرایه باید میداد. کتابهای قطور شعر و داستان را کرایه میکرد. پولش نمیرسید کتابها را چند شب نگه دارد. همه را یکشبه تمام میکرد تا فردا یکریالی دیگری بدهد و کتاب تازهای بگیرد.
پرستو علیعسگرنجاد - باید میفهمیدم چرا گریه میکنند. یکی دو تا هم که نبودند. سر صبح، هر طرف خیابان فلسطین که چشم میچرخاندم، یک دسته دختر نوجوان تکیه داده بودند به دیوار و اشک میریختند.
دوست دارید محرم امسال پای منبری باشید که سخنرانش آقا هستند؟ دوست دارید پای منبری باشید که در آن پاسخ بعضی از مهمترین پرسشهای زندگیتان را بشنوید؟ میدانید! منظورمان از مهمترین پرسشهای زندگی همانهایی است که آنقدر با خودمان اینطرف و آنطرف برده و جواب کاملی نیافتیم که انگار هیچ جوابی ندارد یا با اطلاعات اندک و ناقصمان فکر میکنیم خیلی خوب بلدیم. نوع جوابی که برای این پرسشها داریم میتواند مدل زندگی کردن ما را تغییر بدهد. گاه با یک جواب اشتباه و تحریف شده روش زندگی ما بهکلی تغییر میکند.
هرکس اگر آدم را روایت کند، لطف خودش را دارد. روایت همسر اما همیشه نزدیکترین و دقیقترین روایت است. برای همین، وقتی پی شیوۀ زندگی شهدا میگردیم، کتابهایی که راویشان، همسر شهید است، ارزشمندند. اگر دست روی زندگی شهید مصطفی صدرزاده بگذاریم، یکی از همین روایتهای نزدیک ارزشمند از او دم دستمان هست. باید برویم به سراغ کتاب «اسم تو مصطفاست».
پرستو علیعسگرنجاد- ده سال از هجرت میگذشت؛ هجرت بزرگ پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم از مکه به مدینه که مبدأ تاریخ هجری قمری بود. در این 10سال، رسول خدا گرچه تمام آیین و مناسک حج خانه خدا را برای مسلمانها توضیح داده بود، اما خود حجی بهجا نیاورده بود. سال دهم فرق داشت. همه اطرافیان پیامبر هم این را فهمیده بودند.گاه و بیگاه، پیامبر اشاراتی میکرد که مردم بفهمند زمان رحلتش نزدیک است. اما صریحترین نشانه را وقتی به دست مردم داد که میخواست آنها را با خودش در حج همراه کند. پیکهایی به شهرها و روستاهای دور و نزدیک فرستاد با این پیغام: «پیامبر خدا میخواهند حج بهجا بیاورند. گفتهاند این، آخرین حج عمرشان خواهد بود. تأکید کردهاند هرکس بیمار نیست و توان سفر دارد، حتماً خودش را به کاروان ایشان برساند».
سیزدهم رجب، روز جشن و سرور اهالی زمین و آسمان است! روزی که ملائک در آسمان پرواز میکنند و عطر دلنشین بهشت را به زمینیان هدیه میکنند. جشن بزرگ میلاد امیرالمومنین علیهالسلام، همان بهانه خوب همیشگی برای تشکر و دستبوسی از پدران است. حتماً تو هم حوالی این روز، دستبهکار میشوی تا برای پدرت هدیهای تهیه و با قدردانی از زحماتش، لبخندی به او هدیه کنی.
«من میخواهم در آینده، دکهدار شوم.» خواندن همین یک جمله کافی بود تا کلاس، برود روی هوا. موضوع انشای آنروز، همان موضوع کلیشهای «در آینده میخواهید چهکاره شوید؟» بود و من، بین آن همه دکتر و مهندس و جراح و معمار و معلم آینده، شغل دکهداری را برای خودم انتخاب کرده بودم. لبخند و حرفهای معلم انشایمان امّا، فضای کلاس را بهسمت دیگری برد.
دوست ندارد به او بگویم پلیس زبان، بیشتر خودش را مراقبی برای زبان فارسی میداند؛ مراقبی که خیلی با آزمون و خطا و تجربی وارد مسیر فرهنگسازی شده و اول از اطرافیان خودش شروعکرده و بعدهم که کار جدیشده، با دوستانش یک کانال برای گسترش زبان فارسی راه انداخته است. خودش میگوید تذکرهای آقا درخصوص اهمیت زبان فارسی و وظیفه ما در قبال پاسداری از آن باعث شروع کارش شده و امروز خوشحال است که توانسته بهنوعی در این مسیر قدمی بردارد.
رهبر انقلاب امروز به اسناد لانه جاسوسی اشاره کردند؛ توطئههای زیادی که بر اساس این اسناد، ما متوجه شدیم که آمریکاییها درست بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران انجام میدادند؛ یعنی ده ماه پیش از اینکه سفارت آمریکا توسط دانشجویان تسخیر شود، توطئههایی علیه ایران در حال وقوع بوده است. شاید برای شما سؤال باشد که این اسناد چه بود و چطور به دست ما افتاد؟
پرستو علیعسگرنجاد - حسینبنعلی ایستاد روبهروی لشکر کوفیها. تا چشم کار میکرد، سواره و پیاده، شمشیربهدست و تیرکمان به دوش، مقابلش صفکشیده بودند. صدای امام در صحرای کربلا پیچید: «آیا فریادرسی هست که محض رضای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا کسی هست که شر دشمن را از حرم اهلبیت پیامبر دفع کند؟»
«جوان تودلبرویی بود. آدم لذت میبرد نگاهش کند. من واقعاً عاشقش بودم. واقعاً عاشقش بودم. آن وقت این جوان را چون ما راه نمیدادیم [به سوریه] بیاید، رفت مشهد در قالب فاطمیون به اسم افغانی ثبتنام کرد و خودش را رساند اینجا. زرنگ به این میگویند! به ما و امثال ما و کسان دیگر نمیگویند زرنگ. زرنگ آنی نیست که بهدنبال مال جمعکردن و دنبال گولزدن مردم است. زرنگ و باذکاوت کسی است که این فرصتها را اینطور به دست میآورد و بالاترین بهره را از آن میبرد. به این میگویند زرنگ ... امثال سیدابراهیم، با شکل سیدابراهیم، در خیابانهای تهران خیلی زیاد است. آن چیزی که سیدابراهیم را عزیز کرد و به این نقطه رساند، این راه است ... .»
خیلی وقتها که حرفهای خوب زیادی میشنویم، مدتها پای یک منبر خوب نشستیم یا یک کتاب خوب را تمام میکنیم بلافاصله یک علامت سؤال بزرگ روی سرمان سبز میشود که چگونه به اینهمه حرفهای خوب و توصیههای شیرین عمل کنیم. اینکه عادتهای ما در زندگی چقدر مهم هستند و چه خوب باشند و چه بد میتوانند فاصله ما تا سعادت موفقیت را خیلی تغییر دهند، برای خیلی از ما ثابت شده است، اما چگونه باید زورمان به این تغییر اساسی برسد؟ امروز تحریریه نو+جوان قرار است از دو راهحل ساده رونمایی کند؛ راهحلهایی که درست مثل خود عادتها، آرامآرام و خزنده جایشان را بین زندگی ما باز کنند.
به سوی تمدن بزرگ! محمدرضا پهلوی از این عنوان در نوروز ۱۳۵۵ برای اشاره به برنامههای اقتصادی خود اشاره کرده بود! اما دلیل این شعار چه بود؟!
بعضیها با آمدن فصل مدرسه کلی انرژی گرفته و پرتوان مسیر یک سال تحصیلی را طی میکنند. بعضیها هم هنوز نتوانستهاند حتی ساعت خوابشان را تنظیم کنند. در مدرسه علاوه بر درس خواندن، محیط خوب و آمادهای برای بسیاری تجربههای دیگر هم هست که هیچ جای دیگر نمیتوانیم آنها را داشته باشیم. مثلاً هیچ جای دیگر بهاندازه مدرسه، در این سن و سال به ما مسئولیت نمیدهند، کارهایی که میتوانیم برای اولین بار در مدرسه انجام دهیم شاید در خانواده هم به ما اعتماد نکرده و اجازهاش را ندهند.
تابهحال برای خود گنجی داشتهاید؟ فکر کنید گنجی دارید. چطور و با چه جدیتی برای اینکه کسی به گنجتان آسیبی نزند از آن نگهداری میکنید؟ زبان هم برای ما حکم گنج را دارد که باید بکوشیم کسی غیر در و گوهر در آن وارد نکند یا شی تقلبی در ذخایرمان نریزد. با دکتر افشین داورپناه، عضو هیئتعلمی پژوهشکده فرهنگ، هنر و معماری به گفتوگو نشستهایم تا بفهمیم چگونه از گنجینه خود، زبان پارسیمان نگهداری کنیم.
فتاح غلامی - دکتر فواد ایزدی استاد دانشگاه است و سالهاست در موضوع غربشناسی با تاکید بر نقش آمریکا کار میکند. او مقالات و کتابهای مختلفی در این زمینه نوشته است و در این سالها تلاش کرده تصویری واقعبینانهتر از غرب به نسل جوان خصوصاً دانشجویاناش نشان دهد؛ غربی که در کنار پیشرفتهایی که داشته، به دلیل ضعف در مبانی و بنیانها، به سمت افول حرکت کرده است.
در این گفتوگو تلاش شده است زوایای دیگری از غرب را بشناسیم.
بیایید یکبار به اهل کوفه حق بدهیم(بهناحق!) که امام حسین علیهالسلام را تنها گذاشتند. یکطرفه به قاضی نرویم! بهانههایشان خواندنی است و مبتلابه. این کتاب در جستوجوی دلایلی برای رها کردن امام حسین علیهالسلام است. شما هم خودتان را مخاطب این کتاب ببینید!
مجموعه نمایشگاهی به رهبری امام حسین علیهالسلام به مناسبت فرارسیدن ماه محرم توسط سایت نو+جوان منتشر شد. این پرونده شامل مجموعهای از تولیدات رسانهای برای نوجوانان و جوانان با موضوع ماه محرم و نقش امام حسین علیهالسلام در ساخته شدن زندگی فردی و اجتماعی ما است.
در قسمت قبل در مورد عادتهای خوب و ایجاد عادتهای خوب گفتیم، اما عادتها یک صورتکِ دوستنداشتنی هم دارند، همان عادتهای بد. عادتهای نامناسب بهمرورزمان پیش میآیند، اغلب اوقات ما متوجهشان نمیشویم و آنقدر بزرگ میشوند که در زندگی ما مشکلاتی را ایجاد میکنند. اگر آنها را مدیریت نکنیم و آگاهانه و به هنگام آنها را تغییر ندهیم ممکن است آسیبهایی که از آنها میبینیم آنقدر شدید باشند که قابل جبران نباشند. برای همین لازم است که همیشه عادتهایمان را بررسی کنیم، اگر عادتهای نامطلوبی در حال شکل گرفتناند از آنها پیشگیری کنیم و اگر عادتهایی ایجاد شدند که برای ما ضرر دارند برای ترک آنها اقدام کنیم. عادات بد مثل موریانه است، داخل وسایل چوبی قرار میگیرد و بهمرور زمان آنها را از درون تهی میکند. ممکن است ظاهر زندگیمان برای بقیه سالم و زیبا باشد، ظاهراً آدم موفقی باشیم ولی این عادت بد باعث میشود یکجایی کم بیاوریم و شکست بخوریم.
مجموعهای از نکات و توصیههای آقا درباره استفاده بهینه از ماه رجب، شعبان و رمضان در پرونده #بهار_به_توان_بهار، برای استفاده شما نوجوانهای عزیز در سایت نو+جوان آماده شده است.
بنا نداریم همیشه با کولهباری از کارهای نکرده، خسته و کوفته راه برویم. تصمیم گرفتهایم به اوضاع سروسامانی داده و با تصمیمهای درست و بهموقع دست و پای اهمالکاری را از بین کار و زندگیمان جمع کنیم. از آنجا که پای قدرت اراده و توکل را به این میدان باز کردهایم، پس، حتماً نتیجه جنگ ما با دشمن درونی هم پیروزی ما خواهد بود. انتظار نداشته باشیم مفت و مجانی چیزی گیرمان بیاید. ما به اقدام و عمل خودمان تکیه میکنیم. قرار است راههایی را یاد بگیریم و هر کدام با توجه به شرایط راهحلهایی را انتخابکرده و دست بهکار بشویم. قرار است برای همه کارهای روی زمینمانده، همه برنامههایی که با اهمالکاری رویشان خاک گرفته فکری بکنیم، چارهای بیندیشیم و بدون معطلی دست بهکار شویم.
شاید داستانش را شنیده باشی؛ داستان زبان فارسی را که قرنها دوام آورد و به دست بزرگانی همچون فردوسی و سعدی و ... حفظ شد و تا امروز به ما رسید؛ به ما رسید تا بدانیم ایرانی هستیم و بخش مهمی از هویتمان به حفظ این زبان بستگی دارد. اگر نشنیدهای، با ما همراهشو تا داستان این زبان شیرین را از زبان آقای اسماعیل آذر بشنویم.
خیلی وقتها از میان یک مسئله و گره ذهنی میتوانیم نقاط خوشرنگی پیداکرده و اتفاقاً از دیدنش لذت ببریم؛ مثل نوجوانهایی که تلاش کردهاند که با رعایت احترام نظرشان در مورد مسائل مختلف خانوادگی یا حتی سیاسی و اجتماعی را در جمع خانواده مطرح کنند، اما وقتی خانواده واکنش خوبی نداشتند، دست از تلاش نکشیده و دنبال راهحل میگردند.
اصحاب، همه رفته بودند. دیگر سینهای نمانده بود که به شوق و عشق، سپر شود مقابل امام. تنها، اهلبیت او مانده بودند. همین وقت بود که علیاکبر از خیمه خارج شد. کنار پدر آمد و گفت: «حالا بگذار بروم بجنگم و جانم را قربانت کنم».
دوست دارید محرم امسال پای منبری باشید که سخنرانش آقا هستند؟ دوست دارید پای منبری باشید که در آن پاسخ بعضی از مهمترین پرسشهای زندگیتان را بشنوید؟ میدانید! منظورمان از مهمترین پرسشهای زندگی همانهایی است که آنقدر با خودمان اینطرف و آنطرف برده و جواب کاملی نیافتیم که انگار هیچ جوابی ندارد یا با اطلاعات اندک و ناقصمان فکر میکنیم خیلی خوب بلدیم. نوع جوابی که برای این پرسشها داریم میتواند مدل زندگی کردن ما را تغییر بدهد. گاه با یک جواب اشتباه و تحریف شده روش زندگی ما بهکلی تغییر میکند.
چه کسی مسئول موفقیت ما در زندگی است؟ این پرسشی است که همه نوجوانان گاهی به آن فکر میکنند و اغلب به دنبال کسی هستند که در زندگی به آنها کمک کند تا زندگیشان را بسازند. اما واقعیت این است که مسئول اصلی زندگی هرکسی خودش است. البته عوامل زیادی ازجمله ایمان و توکل به خداوند، آگاهی، برنامهریزی مناسب و تلاش میتوانند به ما کمک کنند و زمینههای موفقیت را به وجود آورند. علاوه بر این ما برای موفقیت در زندگی به ابزارها و وسایلی از نوع «سبک زندگی و رفتارها» نیازمندیم. یکی از ابزارهای زندگی ما عادتها هستند. اگر بخواهیم به موفقیت برسیم باید به انجام فعالیتهای سازنده و مفید عادت کنیم و عادتهای نامناسب را ترک کنیم.
باتوجه به اینکه امسال مراسم معنوی اعتکاف به دلیل شیوع بیماری کرونا برگزار نمیشود توصیه معنوی رهبر انقلاب به خواندن نماز حضرت جعفر طیار علیهالسلام در یکی از این سه روز است. اگر میخواهید درباره جعفر طیار و نماز معروفش بیشتر بدانید یادداشت «محمدجواد میری» نویسنده و روزنامه نگار را بخوانید.
باغداران و کشاورزان آدمهای دقیقی هستند. شش دانگ حواسشان را جمع میکنند که زمان هیچکدام از کارهای مربوط به محصولات را از دست ندهند. برای اینکه محصول خوبی برداشت کنند، دستدستنکرده و کارها را به فردا موکول نمیکنند. برای جمعآوری بعضی محصولات حتی ساعات هم مهم هستند مثل محصول ارزشمند زعفران. باغداری که برای سمپاشی درختان دستدستکرده و وِرد زبانش این باشد که حالا بعدا انجام میدهم بهزودی آفت از سروکول درختانش بالا میروند. اگر برای هرسکردن درختان دیر اقدامکرده و فرصت را از دست بدهد حتماً بر روی میزان محصولی که برداشت میکند تأثیر خواهد گذاشت. کشاورزی که در فصل برداشت زعفران تا لنگ ظهر بخوابد گلهای بیکیفیتی برداشت میکند و چه بسا محصول آن روز را بهکلی از دست بدهد. چقدر خوب است که همه ما یک کشاورز با تجربه درونی داشته باشیم. کشاورزی که ما را برای انجام به موقع کارها تکان بدهد، باغداری که بین ما و اهمالکاری فاصله بیاندازد.
زبان بهعنوان مادر فرهنگ اگرچه با همان حسی و عاطفهای که از مادر انتظار است، بیچشمداشت میبخشد و بستر رشد را برای دیگر عرصههای فرهنگ و تمدن فراهم میکند، اما غفلت از آن میتواند آسیبهایی جبرانناپذیری داشته باشد که سرنوشت تلخ بسیاری از جوامع شاهدی بر این مدعاست؛ ازاینرو، در گفتوگو با آقای اسماعیل امینی، دکترای ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه سوره عوامل تحدید مرزهای زبان و موانع مرزبانی از آن توسط نوجوانان و جوانان را بررسی کردهایم که در ادامه تقدیم حضورتان میشود:
تابهحال نوزادی دیدهاید که روی پیشانیاش نوشته باشد او یک مدیر است؟ پس چگونه است که بعضی آدمها در آینده مدیران توانمندی میشوند؟ آنها مدیرانی خوبی میشوند؛ چون مسئولیتپذیر هستند. مدیران از موقعیتهای خیلی کوچک و دم دستی، مسئولیتپذیربودن را شروع کردند. آنها از همان ابتدا مسئولیت وزارتخانه و ادارهکل را به عهده نداشتند.
همیشه دوست داشتم آدم خَفنی باشم. همهفنحریف. از هر انگشتم یک هنر بریزد. دانشمند، مخترع، سرباز، کارآگاه، سیاستمدار، مدیر، بازیگر، فوتبالیست و خلاصه یک همهفنحریف که از پس همهچیز بربیاید. یک دوره دوست داشتم چیزهای مختلف اختراع کنم. یک اسلحه عجیبوغریب. موشکی که با سوخت هویج به فضا برود. یکزمانی هم دوست داشتم کارآگاهی باشم که پیچیدهترین پروندهها را حل کند. من میخواستم از اتفاقات خطرناکی که هیچکسی خبر ندارد، خبر داشته باشم و از آنها جلوگیری کنم. منتظر بودم تا به مدرسه بروم و تمام این تجربههای جالب را در مدرسه داشته باشم.
کوفیشناسی حکایت جداگانهای است برای خودش. چه شد که آن هجده هزار نامه دلهای عاشق! روبروی امام قرار گرفت؟ چه شد که نامه نوشتند و دعوت کردند و چرا در معرکه جا زدند!
در این جماعت میمانی... در شوقِ دعوت امامشان از یک طرف و پیکار و جنگ با همان امام از طرفی دیگر. «تردید» در تمام این کتاب موج میزند. تردید در یاری امام. تردید در شناخت راه درست. تردید در شناخت تکلیف و تشخیص اولویت. آخرش هم کسانی که فکرش را نمیکردی، یار امام میشوند و کسانی هم که از اول سنگِ امام را به سینه میزدند، میشوند قاتل امام!
سردبیر پیام داد: «خانم دکتر! برای اهمالکاری یک نوشته میخواهیم»، من هم قبول کردم. مدت زیادی گذشته و چند روز یکبار پیام میدهد که چه شد؟ از خودم میپرسم دقیقاً چه شد؟ با من در این سفر اکتشافی همراه باشید.
وقتی صحبت از دفاع و حراست میشود اغلب ما تصویر مرزهای خاکی و وطن در ذهنمان نقش میبندد، درحالیکه این واژه سه حرفی دنیایی از معنا و مصادیق را در خود جای میدهد؛ زبان از جمله تعابیری است که جزء مرزهای ما محسوب میشود و عدم حراست از این مرز میتواند حتی ما را به بیهویتی بکشاند. برای همین، حفظ آن بهویژه برای نسلی که با رشد تکنولوژی و فناوری بیشتر در معرض تهدید قرار دارد، ضروری است. درباره چرایی و بایدهای آن با طاهره مشایخ، نویسنده و زبانشناس گفتوگو کردهایم:
به نظرم بیاید یک دور دولتهای غرب آسیا را با هم مرور کنیم: ایران، عراق، عربستان سعودی، سوریه، لبنان، اردن، مصر، رژیم صهیونیستی، یمن و یکسری کشورهای کوچک حاشیه خلیج فارس. خب، حالا فرض کنید دولتی به نام رژیم صهیونیستی در منطقه نباشد و از توی این لیست حذف شود، حالا کفه کدام جریان در منطقه سنگینتر میشود؟! سنگینترشدن کفۀ این جریان به ضرر چه کسانی است؟
هادی نفسنفس میزد و بریدهبریده میگفت: پ...پ...پیدا کردم! گرمای ظهر تابستان، با آتش شور و شوق درونی او همراه شده بود؛ اما بالاخره لیوان آبی که پوریا برایش آورد، کمی آرامش کرد!
سعید گفت: حالا درستوحسابی حرف بزن تا بفهمم چی میگی!
اولویتها تصمیمسازند. انتخابها درگرو اولویتهاست که معنا مییابد. در زندگی اصولاً دعوا سر اولویت است. «دعوا سر اولویت است» ضربالمثل اهالی سال 61 هجری است. ضربالمثلی که هیچوقت کهنه نمیشود. زبان دل آنها که رسیدند و آنها که نرسیدند... از «آنها که نخواستند با حضرتش باشند»، «آنها که خواستند با حضرتش باشند، ولی نشد» تا «آنها که با او همقدم شدند و به سعادت رسیدند».
باید عادتهای بد و نشتیهای دستوپاگیر را مهار کنیم. کار غیر ممکنی نیست، راههایی دارد که بعضی از آنها را در این مطلب با هم مرور میکنیم.
اسم فرهنگستان زبان و ادب فارسی بهدلیل واژههایی که بهجای کلمات وارداتی تعریف و جایگزین میکند، آشناست. برای اینکه سردربیاوریم که فرهنگستان چرا و چطوری این کار را انجام میدهد با نسرین پرویزی، معاون واژهگزینی فرهنگستان گفتوگو کردهایم که حاصل آن را در ادامه میخوانید:
سراغ هرکسی را که بگیری، دانشمند، عالم و عارف، مکانیکیِ ماهر محله، خیاط تردست، مخترع نوآور و حتی معمار باسابقه؛ همه از یکجایی همین حوالی شروع کردهاند. از همین حوالی نوجوانی که هنوز دنیا برای خیلیها شوخی است، آنها روزهای زندگی و ساعات عمرشان را جدی گرفتند، ثانیه به ثانیهاش را استفاده کردند و همهشان را یکییکی تبدیل به پله کردند و گذاشتند زیر پایشان و بالا رفتند.
باید عادتهای بد و نشتیهای دستوپاگیر را مهار کنیم. کار غیر ممکنی نیست، راههایی دارد که بعضی از آنها را در این مطلب با هم مرور میکنیم.
ماسک و دستکش، همین وسایلی که امروز در بین لوازم شخصی همه ما از ضروریات محسوب میشود تا وقتی کرونایی نبود، موارد استفادهشان خیلی نادر بود. بیماری وقتی مسری باشد، قضیه فرق میکند، حتی آدمها از کسی که مبتلاشده فاصله میگیرند؛ چون میدانند اگر خودشان هم مبتلا بشوند، آثار سختی را باید تحمل کنند. گاهی ویروسهایی مخصوص تلفن و رایانهها هم میآیند، آنوقت ما حاضر نیستیم فایلهای این سیستمها را روی گوشی خودمان بریزیم، انگار نوعی از همان فاصله اجتماعی را رعایت میکنیم تا تلفن و سیستم ما مبتلا نشوند. ویروسها همهجا هستند و حالا دیگر حاشیه نروم، میخواهم از بعضی بیماریهای مسری که در جامعه سروکلهشان پیدا میشود حرف بزنم که بین گفتوگوهای مردم ردوبدل میشود و گاهی اوقات خودمان هم متوجه نمیشویم که مبتلا شدهایم. فکر میکنیم از اوّل همین بودیم و اصلاً تنظیمات کارخانهمان همینهاست. یکی از این ویروسها، رعایتنکردن ادب است. قرار است از بین بیانات رهبر انقلاب آثاری را که این بیماری مسری بر جامعه میگذارد، با هم مطالعه کنیم.
پرستو علیعسگرنجاد: ما حافظ میخوانیم و قدر سواد خودمان، شعرهایش را میفهمیم. ما سعدی میخوانیم و آنقدر که دایرۀ لغاتمان اجازه میدهد، با غزلهایش ارتباط برقرار میکنیم. حافظ و سعدی، قرنها قبل از ما زندگی میکردهاند؛ وقتی الکتریسیته هنوز کشف نشده بود و آدمها با قاطر و اسب رفتوآمد میکردند. بااینوجود، ما زبان شاعران کهن سرزمینمان را میفهمیم و میتوانیم شعرها و نوشتههایشان را بخوانیم؛ درست از همان پایان کلاس اول که خواندن و نوشتن بلد میشویم.
شروع تابستان برای ما معنای خاصی دارد و هرکداممان بر اساس کارهایی که در این فصل انجام میدهیم، انتظار خاصی از این فصل داریم. پایان مدارس برای بعضیها بوی شروع شدن کلاسهای تابستانه را با خود دارد، بعضیها در تابستان کار میکنند اما برای عدهای خداحافظی با امتحانات و مدرسه یعنی تا نیمهشب بازی کردن، خسته شدن از بازی کامپیوتری و پناه بردن به دیدن فیلم، تا لنگ ظهر خوابیدن و درنهایت بیبرنامه بودن و وقت گذراندن تا شنیدن دوباره زنگ مدرسهها...!
هر وقت خیلی کسل و بیحوصله بودم، میرفتم سراغش ... هر وقت از شادی در پوست خودم نمیگنجیدم، میرفتم سراغش ... نزدیک زمان امتحان یا ارائه درسهایم که استرس میگرفتم، میرفتم سراغش ... هر وقت دلم گرفته بود و غم عالم روی سرم خراب شده بود، میرفتم سراغش ... حتی هر وقت از عصبانیت در حال انفجار بودم و دود از گوشهایم بیرون میزد، باز هم میرفتم سراغش ... نه اینکه فکر کنی وقتی میرفتم سراغش مشکلاتم حل میشد ها ... نه، فقط فراموش میکردم غمگینم، شادم، مضطربم، کسلم یا عصبانی ... یکهو در عرض چند دقیقه همه حسهایم ناپدید میشد.
حجتالاسلام «سعید صلح میرزایی» هم استاد حوزه است و هم سالهاست در حوزه نوجوان و جوان فعالیت دارد. او میگوید اگر بخواهیم با نهجالبلاغه اُنس بگیریم راهش خواندن آن و شرحهایی است که نوشته شده است. با او درباره چگونگی اُنس با نهجالبلاغه، تدبر در آن و پیشنهاد منابع به گفتوگو نشستیم.
حجتالاسلام «سعید صلح میرزایی» هم استاد حوزه است و هم سالهاست در حوزه نوجوان و جوان فعالیت دارد. او میگوید اگر بخواهیم با نهجالبلاغه اُنس بگیریم راهش خواندن آن و شرحهایی است که نوشته شده است. با او دربارة ضرورت اُنس با نهجالبلاغه، چرایی خواندن آن و چگونگی ترویج کتاب به گفتوگو نشستیم.
nojavan7CommentHead Portlet