nojavan7ContentView Portlet

مثل آرش
مثل آرش
قسمت هفتم: ساکنان جزیره دورافتاده

«آرش ایستاده بود بر بلندای کوه. گرگ‌ومیش صبح بود. به زیر پایش نگاه می‌کرد که کشورش ایران بود و آن‌طرف‌تر مرز توران. منوچهرشاه در جنگ با افراسیاب شکست خورده بود. کار به صلح رسیده بود و در نهایت افراسیاب قبول کرده بود به‌اندازه پرتاب یک تیر از خاک ایران را به آن‌ها برگرداند. حالا آرش آنجا بود. بالای کوهی نزدیک توران و تیری که در کمان داشت، قرار بود مرز وطنش را مشخص کند. تیرانداز قابلی بود و برای همین هم انتخابش کرده بودند، اما می‌دانست این پرتاب با همه مأموریت‌های دیگر زندگی‌اش فرق می‌کند. وظیفه سنگینی بر عهده‌اش بود ... تمام نیرویش را جمع کرد و کمان را با همه وجود کشید. هم‌زمان با تابش اولین اشعه‌‏های خورشید، تیر از کمان رها شد. پیکر بی‌جان آرش بر زمین افتاد و تیر سفر دورودرازش را آغاز کرد. سوارانی از ایران و توران به تاخت پرواز تیر را دنبال می‌کردند. غروب آفتاب بود که بالاخره تیر بر تنه درخت گردویی نشست و مرز ایران پهناور را مشخص کرد. افراسیاب خیالش را هم نمی‌کرد که با یک پرتاب تیر مجبور شود این اندازه از خاک ایران را برگرداند ...»

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA