«آرش ایستاده بود بر بلندای کوه. گرگومیش صبح بود. به زیر پایش نگاه میکرد که کشورش ایران بود و آنطرفتر مرز توران. منوچهرشاه در جنگ با افراسیاب شکست خورده بود. کار به صلح رسیده بود و در نهایت افراسیاب قبول کرده بود بهاندازه پرتاب یک تیر از خاک ایران را به آنها برگرداند. حالا آرش آنجا بود. بالای کوهی نزدیک توران و تیری که در کمان داشت، قرار بود مرز وطنش را مشخص کند. تیرانداز قابلی بود و برای همین هم انتخابش کرده بودند، اما میدانست این پرتاب با همه مأموریتهای دیگر زندگیاش فرق میکند. وظیفه سنگینی بر عهدهاش بود ... تمام نیرویش را جمع کرد و کمان را با همه وجود کشید. همزمان با تابش اولین اشعههای خورشید، تیر از کمان رها شد. پیکر بیجان آرش بر زمین افتاد و تیر سفر دورودرازش را آغاز کرد. سوارانی از ایران و توران به تاخت پرواز تیر را دنبال میکردند. غروب آفتاب بود که بالاخره تیر بر تنه درخت گردویی نشست و مرز ایران پهناور را مشخص کرد. افراسیاب خیالش را هم نمیکرد که با یک پرتاب تیر مجبور شود این اندازه از خاک ایران را برگرداند ...»
nojavan7CommentHead Portlet