مثل آرش
قسمت نهم: قله دماوند
نهارش را خورده نخورده تشکر کرد و بلند شد. امروز خیلی کار داشت. باید فکر چرت بعد از نهار را هم از سرش بیرون میکرد. آمد توی اتاق و با احتیاط تصویر را از پشت در کمد جدا کرد و دوباره گذاشت روی تخته شاسی. بساط نقاشیاش را هم پهن کرد کف اتاق و نشست. بالاخره وقت آن رسیده بود که نقاشی را تکمیل کند. توی این چند ماه چه صبحها که روبه این تصویر سلام نظامی داده و راهی مدرسه شده بود و چه شبها که آخرین تصویر پشت پلکش همین جوان مرزدار بود و به خواب رفته بود، حالا قرار بود نقاشی را کامل کند. میخواست افق را بکشد و هنوز دست به مداد نبرده از تصور چیزی که قرار بود روی صفحه نقش ببندد دلش غنج میرفت. آبی آسمانی و لاجوردی و نیلی برای آسمان، سیاه و طوسی و زغالسنگی و سفید برای کوه.
nojavan7CommentHead Portlet